294.این چند روز!
دوشنبه ی پیش طی عملیاتی انتحاری مبلهامون رو دادم برای تعویض رویه ... شبش هم با وجود برفی که میومد رفتیم و براش پارچه خریدیم اونم با جدیت!!!
پنجشنبه خاله آیناز رو دیدیم و لباسهای خوشگلت رو ازش گرفتیم ممنون خاله جونی دوباره :*
جمعه میخواستیم بریم خونه ی مامانبزرگه و در راستای خونه تکونی قلبم رفتیم با مرضیه اینا رفتیم و تصمیم گرفتم دیگه زیاد صمیمی نشم ولی باشن ! همینجوری باشن دیگه! و خوب هم بود :) بچه م عمه میخواد خوب! شام هم خونه ی عمو مجید بودیم و عمو مهدی هم اومد ...
شنبه شب تو رو خوابوندم رفتم تو اتاق ... بابا مرتضی شومینه رو خاموش کرد و یهویی صدایی بس وحشتناک اومد ... یکی از سنگهای شومینه افتاد و خرد شد ! البته صدای وحشتناک بخاطر سینی قلمکار مامانجون بود که من گذاشتم جلوی شومینه و کلا تو از صداش میترسی و بهش دست نمیزنی :)) با اونهمه صدا ولی تو از خواب پانشدی :))
خلاصه یکشنبه با مامانی و بابایی رفتیم شوش و سنگ شومینه خریدیم بسیار شادان برگشتیم خونه ... بعد که زنگ زدیم به نصاب بیاد گفت طبقه ی چندمین؟؟؟ گفتیم مگه مهمه؟؟؟ گفت آره طبقه ی بالا باشین از پشت شومینه لوله زیاد رد شده باید سنگ بزرگ بگیرین ... سنگ بزرگ هم یعنی نصف خونه پر میشه خوب! اومد دید و گفت تخریب کامل میخواد منم که اصلا حوصله ی بنایی ندارم گفتم نمیخوام همون قبلی رو درست میکنیم ... شب هم مبلهامون رو آوردن و بسیار راضیم ازشون :) بعدشم 3شنبه تعطیل بود و 4شنبه رفتیم پسش دادیم ...
5شنبه هم مرضیه زنگ زد و گفت شام میان اینجا ... بعد از شام هم رفتیم خونه ی خاله نسیم و امروز هم سنگ پایین شومینه رو زدیم و رفتیم یه منقل واسه توی شومینه هم خریدیم ... چه توضیحات مفصلی :))
اینم از این روزای ما :) تو هم که شیطون شدی اساسی ... دم لاکی رو میکشی و برات راه میره تو خونه ... خوب تا همین چند روز پیش دستت قدرت کشیدنش رو نداشت قربونت برم :* زیپ باز میکنی مث گولههههه :)) من تمیز میکنم تو با جدیت با پاستلهات میای و رنگ میکنی :)) الان هم رفتی کمد اتاقت رو برام تخلیه کردی و بعدشم اومدی با جدیت پیچ سر شیشه شیرت و باز کردی و همه ی شیرها رو ریختی رو تشکت :( باباتم با شادی میگه اااا امروز صبح پیچوندن رو یادش دادم :))


294.این چند روز!
